تبليغاتX
ستاره فلق
تقدیم به یاسر اکبریان که در حقم استادی کرد

من می دانستم آنجا هیچ بلندی ای نداشت . از همان درخت هایی می آمد که ازشان گذشته بودم . برگشتم . گمان کردم کسی از روی شاخه افتاده است شاید . همه جا را با نگاه جستم . لابلای شاخه ها را هم . بوی لجن داشت دیوانه ام می کرد . از همان درختی بود که پایش نم داشت . نزدیک شدم . صدا هم نزدیک شد . آنقدر که احساس کردم درست زیر پاهایم افتاده است و دارم له اش می کنم . خودم را عقب کشاندم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 14:26 |


Powered By
BLOGFA.COM