تبليغاتX
ستاره فلق - من می دانستم آنجا هیچ بلندی ای نداشت

من می دانستم آنجا هیچ بلندی ای نداشت . از همان درخت هایی می آمد که ازشان گذشته بودم . برگشتم . گمان کردم کسی از روی شاخه افتاده است شاید . همه جا را با نگاه جستم . لابلای شاخه ها را هم . بوی لجن داشت دیوانه ام می کرد . از همان درختی بود که پایش نم داشت . نزدیک شدم . صدا هم نزدیک شد . آنقدر که احساس کردم درست زیر پاهایم افتاده است و دارم له اش می کنم . خودم را عقب کشاندم .

تمام تنم را پوشانده بود . چیزی ته دلم را چنگ می انداخت و از روی شانه ام که شروع می شد، زیر پوستم راه می رفت تا خودش را حل کند توی تنم و اشکم را درآورد . عزیز سینی را کنارم سراند، گفت : طوریت نمی شه فرهاد . ذبیح بهتر از من و تو این چیزها رو می فهمه . خودش گفت چیزیت نیست . رفتی بیرون و سرما رسیده به استخونهات . لبخند تلخی زد و دستش را روی پیشانیم گذاشت . گفت : تبت پایین اومده ، بهتر شدی . دیگر دردی را احساس نمی کنم . سرما را هم . چیز گرمی از شقیقه ام راه میگیرد ، به پیشانیم می رسد و بعد ردش را گم می کنم . انگار توی سرما دارم آب می شوم . بوی ماندگی و لجن خودش را می کشاند کنارم و راه باز می کند توی ذهنم . توی آن اتاقی که همین بو برش داشته بود . پلک هام زیر سنگینی خواب هی بسته می شد . در با ناله ای باز می شد ، سرما و صدای اذان همراه کسی می آمد و می رفت . نگاهم لغزید طرف پنجره ای که آسمان حیاط و درخت های لخت را توی خودش قاب کرده بود و کلاغ روی شاخه که کودکیم را برایم ورق می زد . پدر توی حیاط برگ های زرد را آتش می زد . شعله شان کم بود و فقط دود راه می انداختند . گفتم : دوست دارم یک کلاغ داشته باشم . مال خودم . پدر کنارم خم شد و دستش را مخالف موهایم راه برد و با لبخندی که همیشه لثه ی بالایش را بیرون می انداخت بهم قول داد یکی از همان کلاغ های توی حیاط را برایم بگیرد . ولی نگرفت . فراموش کرده بود شاید . خودش می گفت آدم بعضی چیزها را از بس می بیند و دم دستش است فراموش می کند . برگ ها یکی یکی تو خودشان جمع می شدند . گفتم : چرا درخت های حیاطمان میوه نمی دهند ؟ همش برگ می ریزند. پدر گفت : چونکه درخت های حیاطمان چنارن . من پرسیدم میوه ی چنار چیه ؟ پدر روبروم روی پنجه ی پاهاش نشست ، با همان لبخندش گفت : میتونه کلاغ باشه . بعد سرفه کرد میان حرفهایش . خشک و کشدار . برگ ها را که دود می کرد بویشان مدتی جا می ماند ، همه جا ، حتی توی لباسهاش . گفتم این بو حالم را به هم می زندو پنجره را باز کردم . سرما ولی مثل سوزن توی پوستم فرو میرفت و به استخوان هام می رسید تا پنجره را ببندم . برای همین همیشه عزیز اسفند دود می کرد تا هوای مانده را پاک کند و بهانه ای شده بود تا زن های همسایه دور هم جمع شوند و حرف ما را پیش بکشند و ریز بخندند .  نفس هایم سنگین شده است و همراه خودشان خس خس سینه ام را می کشانند بیرون . هنوز هم آن صدا توی سرم می پیچد و تکرار می شود . آنقدر توی خودم تکرار می شد تا با ناله هایم یکی می شد و عزیز را می کشاند بالای سرم . چیزی می گفت با خودش . من اما نمی فهمیدم چه می گوید . پیش تر ازم پرسیده بود که توی خوابم چه می بینم . گفته بودم چیزی نمی بینم عزیز ، می شنوم . مثل فریاد های کسی که انگار  دارد از ارتفاعی می افتد . کابوس هر شبم شده بود صدای ناله ای که توی کوه می پیچید و پژواکش تنم را می لرزاند . بعد از خواب میپریدم و تمام تنم عرق می کرد . نمی دانم از تب بود یا وحشت آن کابوس . عزیز از لابلای کتابهای توی تاقچه قرآن را بیرون کشید و بالای سرم  گذاشتش. بعد فرستاده بود پی ذبیح تا ببیندم . گفت : بدجور داره تمام تنت رو می گیره . ورم رسیده به انگشت های دست و پات . سرش را جلوتر آورد و گفت : خوب فکر ببینم دست و پات ، جای که ورم کرده به چیزی نخورده ؟ زمین نخوردی ؟ ذبیح چه می دانست ؟ شکسته بند بود . گفتم : نه ! مکثی کرد و آرام خودش را عقب کشید . از همان شب بود که درد را توی خودم احساس کردم . حالا به استخوان هایم رسیده بود ، جمع می شد و همراه چرک و خون خودش را  بیرون می ریخت از لای شیار زخم ها و می پیچاندم توی خودم . تا آرام بشوم دستم را رویشان می گذاشتم . یکی دوتا نبودند . داشتند همه جام را می گرفتند . هر چقدر می پوشاندم عزیز باز سرما را احساس می کردم. اصلا ً خود سرما شده بودم . می آمد و می رفت . بی قرار شده بود عزیز . کنارمان نشست ، گفت : چکار کنم ذبیح ؟ نمی خوام اینطور ببینمش . ذبیح لب برگرداند و سرش را تکان داد .

قطره های باران به صورتم می خورند گرمای صورتم را می گیرند و گرم سرازیر می شوند .سکوت اینجا کلافه ام کرده است . فقط صدای ابرها  را می شنوم ودیگر هیچ . هیچ فایده ای ندارد هر چقدر تقلا می کنم تا بلند شوم  . عزیز دستم را گرفت . گفت : نمی خواد بلند شی . اگه چیزی می خوای بگو بیارم . گفتم نه خسته شدم بس که یک گوشه نشستم . توی آن اتاق و رطوبتش داشتم می پوسیدم . برگ های زرد ،حیاط را پوشانده بود و هنوز هم می ریختند با چرخی که می خوردند . پدر همیشه دودشان می کرد . بعد از او دیگر کسی این کار را نمی کرد . پدر جای من دراز کشیده بود . پوست شده بود و استخوان . میان سرفه هایش با صدایی پیر و ضعیف حرف می زد . فحش می داد و باز سرفه می کرد . هرگز نمی فهمیدم چه کسی را فحش می دهد . تقدیرش را شاید . پیر شده بود . انگار یک شبه پیر شده بود . خودش می گفت دوست داشته قبل از آنکه زمین گیر شود بمیرد . می گفت :آدم پیر لجوج می شود ، بهانه گیر می شود ، می شود عینهو بچه . اواخر فقط یک نگاه شده بود . حرفی نمی زد . شاید دیگر حرفی برای گفتن نداشت . همانجا نشستیم . زیر همان چنارها و کلاغهایشان . بی تاب بود عزیز . از نگاهش می خواندم . دوست داشتم حرفی بزند ، اما خیره مانده بود به جایی دور . توی کوچه صدای کسی می آمد همراه سرفه هایش با کسی عصبانی حرف می زد . گفتم :عزیز دیروز چه خبر بود بیرون ؟ عزیز گفت : انگار چن تا از درخت های نزدیک قبرستون رو آفت زده . می گفتن باید از بینشان ببرن قبل از اونکه به همه درختا بزنه . نگاهم ردی از مورچه ها را دنبال می کرد که از کنار پاهام می گذشت و گم می شد توی برگ ها . عزیز بلند شد ، گفت : توی سرما دردت بیشتر می شه . برگ ها را کنار زدم . همانجا افتاده بود . توی همان رطوبت و گل لای برگ ها .  باد چنار ها را به بازی گرفته بود و به جان هم می انداختشان . هوا بی اعتنا به من تاریک شده بود . بلندش کردم . سرما سفتش کرده  بود یا همانطور بود ، نمی دانستم . همان یکی بود انگار که افتاده بود . ولی همه درخت های آنجا چنار بودند . بالاترش آوردم . بوی لجن هم بیشتر شد دیگر مطمئن شدم که از همان بود . آن را توی انگشت هام چرخاندم ، چشمم که به شیار رویش افتاد انداختمش. پیچ خوران  افتاد ته چاله ای که آنجا بود . ترسیده بودم . چیزی ازش راه گرفته بود شبیه چرک و خون و بند نمی آمد . و هنگام  افتادن صدایی شبیه ناله ازش بلند شد . از آن شب صدای ناله را توی خواب هام می شنیدم . تمام راه را دویدم . نفسم می سوخت . دیر شده بود دیگر یکی مثل همان شیار کف دستم بود .

پارچه را چلاند تو لگن و آب را خالی کرد روی دستش عزیز . ذبیح گفت : کار من نیست . اوایل که ورم بود گمون می کردم به جایی خورده باشه ، حالا این زخم ها دارن تمام تنش رو می گیرن . چند بار دستش را تکاند توی لگن و بعد پشت و کف دست هاش را کشید رو ران هاش . گفت : مرتب زخم هاشو پاک کن . نذار کثافت به همه جاش برسه . عزیز اشک هاش رو گرفت با نوک انگشت ها . گفت : پاک کردم . هر روز پاک می کنم . ولی هر دفعه تازه تر می شن . می شن عینهو روز اول . ذبیح بیرون رفت ، عزیز هم پشت سرش . در پیر و خسته ناله اش را کرد . صدایشان می آمد ، ذبیح می گفت که  اینطور چیزی ندیده عزیزهم نباید زیاد نزدیکم شود . می گفت دکتر باید ببیندم . عزیز تو آمد و کنارم نشست .

نمی دانستم کجا .  ولی باید می رفتم . پیش از اینکه کسی چیزی می فهمید یا به عزیز چیزی می گفت . توی خون و درد و سرما می رفتم و درد بیشتر خودش را می پیچاند توی تنم . تا باران بند می شد می بایست آنجا می ماندم . نماندم . نمی خواستم کسی آنجا ببیندم . خیلی وقت بود که بیرون نرفته بودم . کلافه می شدم از بس یک گوشه بودم ، روی همان پتوییی که دراز کشیده بود کنار پنجره و صدای سکوت را می شنیدم . باران سنگ ها را برق می انداخت . انتهای آسمان پر شده بود از تیرگی ابرها . گاهی رعد و برق می زد و من یاد پدر می افتادم که می گفت قارچ ها بوی رعد و برق می دهند . باد پوستم را بی حس می کرد  و می رفت که اشکم را درآورد . قطره ها که به صورتم می خورد لحظه ای آرام می شدم و باز گر می گرفتم . توی سرازیری بی اختیار قدم هایم تند تر شد و زمین خوردم اما چیزی نبود که دستم را بهش بند کنم پیچ می خوردم روی شن ها  و می پیچدم به خودم از درد . دیگر چیزی نفهمیدم .

از دور صدای کسی می آید . با خودش می خواند . صدایش همراه باد می رود و برای چند لحظه نمی آید . من هم می خواندم . خاطرم نیست چه . آفتاب پاییز خودش را کشانده و رفته بود . چند پرنده توی خاکستر بعد از غروب غلت می خوردند . می خواستم پدر دست هام را بگیرد توی دستش تا گرمایشان را احساس کنم . ولی پدر سرد شده بود . سرد سرد . مثل آنوقت ها نبود دیگر . وقتی آنجا می رفتم بی اختیار دلم را می گرفت آن فضای سرد و غمگین . همه جا می لرزید از پشت اشک هام . دستم را آرام روی قبرش کشیدم و بلند شدم . از آنجا تا خانه راهی نبود ، آنقدر که کوچه باغ پیدایش بود . با خودم چیزی زمزمه می کردم . چنارها شانه به شانه جاده می آمدند . صدای کسی می آمد. انگار که از ارتفاعی افتاده باشد . قدم هام را کند کردم . فقط بوی مانده و لجن می آمد و می کشاندم پای آن چناری که نم داشت . من می دانستم آنجا هیچ بلندی ای نداشت . از همان درخت هایی می آمد که ازشان گذشته بودم . برگشتم . گمان کردم کسی از روی شاخه افتاده است شاید . همه جا را با نگاه جستم . لابلای شاخه ها را هم . بوی لجن داشت دیوانه ام می کرد .

 صداها نزدیک تر می شوند . حالا دیگر سایه ی محوشان را می بینم . یکیشان خم می شود کنارم . می گوید : از همین جا افتاده . احتمالاً یه حیوون بهش حمله کرده . زخم هاشو ببین . آن یکی هم خم می شود، می گوید : من ندیدمش تا حالا . تو چی ؟ چهره اش برات آشنا نیست ؟ و روی زانوهایش می نشیند . دستش را جلو می آورد بعد انگار که بترسد دستش را پس می کشد . می گوید : زنده است . نفس می کشه ، باید کسی رو خبر کنیم . هر دو بلند می شوند . سایه ها یشان دور می شود .   

+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 14:26 |


Powered By
BLOGFA.COM